تبلیغات
بازدم - باشندگی ای چنین :
 
بازدم
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : رهگذر ...

هر سال وقتی روز تولدم می شود، احساسات متناقضی را تجربه می نمایم ...، انگار میان شلوغی زندگی متوجه یک چیز عجیبی شده باشی  که  کار و حرفه ات بوده و بی خبر از آن زیسته ای ...، آن چیز "باشندگی" است ...!!!

باشندگی و بودن و زنده ماندن و زیستن ...!!! کار و حرفه ای که  با همه ی زندگی آرام و بی سر و صدایم، چونان بقیه سر گرمش بودم و فراموشش می کردم ...، باشندگی ای که میشد به آنی با یک اشاره فرو پاشد ...، با ضربه آهن های سخت یک اتومبیل یا با هر تصادف یا اتفاق دیگری، اما هنوز بود ...، هنوز در منی که سالهاست در جدال شناخت خویشتنم کورسو می زد و می زند ...

امسال اما به هیچ چیز فکر نمیکنم ...، حتی به اینکه روز تولدم  چندمین روز هفته است ...!!! هم  نمی اندیشیدم که نه بغضی بود و نه تصمیمی و نه هیچ چیز بد یا حتی خوبی ...، همه چیز آرام و بی سرو صدا ...!!! اما امروز که چهار روزه ام  و با در نظر گرفتن نسبیت زمانی (!!!) می توانم ادعا کنم چهار روز است که متولد شده ام، توجهم به چیزهای کوچک اما با اهمیتی  جلب شد ...!!! اینکه با تمام عشقم به تنهایی با همه لگد پرانی های مؤدبانه و غیر متشخصانه ام به بقیه انسان های اطرافم، در هر قالب و کلیشه و عنوانی، آنها با حضورشان زندگی ام را رنگ  می بخشند ...، رنگهای مهربانی که گاه به تیرگی می گرایند و ظلمات و گاه به روشنی و پاکی آبی های بلند آسمانند ...

دوست داشتم در عبادتگاه شخصی ام  که عاری از هر نام و شعار و دیواری است، زانو بزنم و سپاسگزار تمام آنچه که با نام خلقت درک کرده ام، باشم ...، برای دنیای شگفت انگیزی که ترس و عشق و وحشت و خواب و بیداری و نگرانی و دوست داشتن و نداشتن و راه رفتن و دویدن و شناختن و هزاران / هزار دیگر از اینها را دارد ...!!! برای آدمهائی  که نشناختم و از کنار هم، از روی سنگفرشهای خیابانی سرد گذشتیم و نیز بابت تمامی آدمهائیکه شناختم یا فکر کردم که شناختم (!!!) سپاسگزار باشم ...

از آدمهائی  که در زبان خودمانی بهشان میگوئیم "قوم و خویش" یا "دوستان" که ترجیح می دهم همه را آدم ها (!!!) بنامم تا نگاهم ریز نشود ...، از همه آنها که به یادم نبودند یا بودند ...، از محبتهای صادقانه شان ...، از قدمهایی که بسویم بر داشتند ...، از کلماتی که برایم نگاشتند : "به زمین برگرد مرد حیرانی تو با آن چشمهای بزرگ" ...!!! از نگرانی هایشان ...، از دستهایشان که دستهایم را فشردند و از نگاههایشان که بخاری گرم سرای سرد اندیشه ام شدند ...، از حضور همه شان که آغشته به عطر خوش اندیشه و مهربانی بود، سپاسگزارم ...

باشندگی ام با همه شکنندگی ای که دارد، اما دوستان و مراقبانی دارد که به داشتن و نداشتنشان می بالم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 01:47 ب.ظ
بی تعارف
جناب رهگذر شما نیز قلمی شیوا دارین. البته این را از کامنت گذاریهاتون ، علی الخصوص در وبلاگ هنر و داستان اخذ نمودم..

رخصت بفرمایید این متن و نوشته تون رو دوباره بخوانم..

رهگذر ...درود،
گویند : "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد" ...!!!
هرچند تلخندهائی که قلم حقیر بر روی این طوق مجازی حک می نماید، بلاشک در برابر فنّ بیان و بلاغت زبان استاد گران اندیشی چون سرکار، از هم گسسته می شود و تنها چیزی که بر سطرها جاری می شود، الفاظی است که از ذهن ناخوداگاه دوات قلم حقیر تراوش می نماید ...!!!
به حسب حال، مراد حقیر از قلم زدن در این معرض نما از روی دل و انفسای خویش و حصول مصافحه و مراوده و مباحثه ای با جمیع دوستان شفیق نیست ...!!! همان یک مستمع و مخاطب کافیست برای چند قطره کلام کم ارز ...!!!
اگر صبرتان از کاسه برون جست، سوئی ندارم که به آن سو و این سو روم، یا شاید هم گاهی به دست تطاول پائیز خزانتان بفرمائید که بلای خواجه فیلترینگ بر سرم آوارشود ...، آخر می بینی که سرمان درد دارد ماه گل بانو ...!!! البته علمای هودج نشین فرموده اند که "سربی دردت را به درد نیاور"، لیکن نمی شود دیگر ...!!!
تمنا دارم و حضور گهربارتان اثر بخش وجود است ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :