تبلیغات
بازدم - رهگذر ...
 
بازدم
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : رهگذر ...

ﻫﻤﭽﻮﻥ :
ﺭﻫﮕﺬﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺩﻧﻴﺎ، ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﻴﻨﯽ ﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ...؟!! ﻣﻦ نیز ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻧﻢ ...، ﺩﺭﺳﺖ ﻣانند ﺗﻮ ...!!! ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ عبور ﻣﯽ کنیم، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ...، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ...، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻳﺮ ﻭ ...، ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ...!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 مرداد 1394 01:28 ق.ظ
ستاره بارون ؟
رهگذر ...درود،
ستاره باران ...؟!!
کدامین ستاره باران ماه گل بانو ...؟!!
و اگر هست، پس چرا در چشمان بنده رؤیت و بازتابش منعکس نمی گردد ...؟!!
آهاااااااااان ...!!! پی بردم به ماهیت پرسش و دلیل فرمایش سرکار ...!!! حتماً می خواهید بفرمائید ستاره بارانی حاصل و ملاحظه میشود در سرای بازدم و اگر نیز چنین باشد، قطعاً بخاطر هر بار حضور شماست که از سر اشتیاق، اینچنین به وجد آمده و ابراز شادمانی می دارد ...!!!
و این حالت فقط در برابر دیدگان شما رخ می دهد ...!!! تصدیق نمی فرمائید ...؟!! دوباره چشمانتان را میزبان حال و هوایش نمائید تا باورتان راسخ از صحت موضوع گردد ...!!!
چهارشنبه 14 مرداد 1394 01:27 ق.ظ
گاه در گذری از کنار رهگذری عبور میکنی و لحظه ای مکث حاکم میشود در میان ، زیر لب زمزمه میکنی این رهگذر چقدر شبیه خاطراتم بود!!


این متن شما چقدر به دل من نشست.. حس غریبی دارد .
رهگذر ...درود،
و دگر بار نیز تقابل در طیف نگاه، از دو منظر متفاوت بر یک موضوع مشترک که در سومین تکرار پس از پست های مطلب "حکایت دیرین" (http://delaram.mihanblog.com/post/699 ) و یا مطلب "نامه رسان" (http://delaram62.mihanblog.com/post/15 ) رخ داده است :
خاطرم می چرخد ...، در پس سال هائی که کنون دیرین اند، در کنار دیوارهای خیس این شهر، هر روز چشمانم را به قلب سنگی خیابان قلاب می نمودم ...، به گزش و سرمای نگاه مسافرهایش ...، تا که شاید چند قطره از شبنم سپید چشم هایم، به نگاه آشنائی که به دستور حسش می ایستد، سلام کند ...!!!
و سرانجام آمد و به ناگه در مقابلم متوقف گردید ...!!! موجی از سکوت بین مان برقرار شد ...، آنقدر سهمگین و سنگین که هیچکداممان را یارای ایستادن در برابرش نبود ...!!!
من رهگذر آن خیابان نبودم و آن مسیر، گذر انتظار هر روزم بود ...!!! و باید که می رفتم تا انتظار را بی پایان گذارم ...
و در بین قدمهائی که تازه شروع شده بود، زمزمه می کردم : "در طالع من نیست که نزدیک تو باشم ..."
-------------------------------------------------
پ / ن :
دلتان دشت پر ز گل است و سبب فخر و مباهات خواهد بود گر قاصدک سخن حقیر بر کنجی از این وسعت زیبائی، به آرامی می نشیند ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :