تبلیغات
بازدم - خیالِ در بی خیالی ...
 
بازدم
سه شنبه 26 آبان 1394 :: نویسنده : رهگذر ...

گاهی اوقات دلم می خواهد یک شب که ادامه دغدغه های طول روز، دامن اوقاتم را چنگ نمی زند، یک فنجان چای دشلمه و خوش عطر، از همان هائی که مادر همیشه دم می کرد و در آن کمی دارچین تازه می انداخت، برای خودم بریزم و بعد بر روی کاناپه دراز بکشم و زل بزنم به یک نقطه مانند گچبری های سقف ...، بعد شروع کنم به فکر کردن ...!!! و همینطور فکر کنم و دور و گم بشوم در خیالاتم، از خودم ...!!! فکر به اینکه الان دقیقاً کجای زندگی هستم ...؟!! در این فکر که اصلاً که هستم ...؟!! که آیا راضی هستم از این "من" ...؟!! نه آن "من"ی که اطرافیان می پندارند هااااا ...!!! همان "من واقعی که فقط خودم می دانم ...!!!"، فکر کنم و از خودم بپرسم که : ای "من"، بودنت تاکنون چه کرده برایت ...؟!! و برای دیگران نیز ...!!! و غرق شوم در همان فکرهای علت و معلول شناسی و چالش های کلیشه ای که خاص کلام فلاسفه و اندیشمندان است ...!!! از همان قبیل افکاری که اثراتش بوضوح دیده می شود در چهره ...!!! مثل یاد آوردن آنروز برفی که در پیاده رو، ناگهان زمین خوردم و همه ی عابرین بی اختیار و هر ملاحظه ای خندیدند از من ...!!! و بعد با کمی مکث خودم هم با ابراز لبخندی خفیف، بلند / بلند خندیدم در دلم ...!!!

اما در گذر از همین فکرها و سئوال های طرح نشده و شاید گاهاً حتی هنوز به جواب نرسیدن ها، به یک جائی می رسم که دردم می گیرد ...!!! یک چیزی شبیه توپ پینگ پونگ راه گلویم را می بندد ...، پی می برم که بد نموده ام ...!!! بد نموده ام در حق این "من" ...!!! و باز پوتین این بغض، مجرای گلویم را همچون ته سیگاری بر زمین افتاده در زیر پا له نموده و می فشاردش ...!!! احوالم به گریه نمی رود ...، اما یک حال عجیبی میشوم ...!!! چونان احساس پیرزنی که آخرین فرد پیاده شده از قطار باز آمده از جنگ نیز پسرش نیست، دلم میگیرد ...!!!

میدانید ...؟!! به اینجا که برسم، می خواهم چشم هایم را ببندم ...، شانه هایم را آرام بالا بیندازم و محکم از ته دل بگویم : "بیخیــــــــــــال، رفیق جان ...!!!" و به همان نوشیدن یک فنجان چای در عالم بی خیالی بسنده نمایم که نمی دانید چه مُسکن اثر بخشی است این "خیالِ در بی خیالی ...!!!"







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 آبان 1394 04:13 ب.ظ
ما اشتباه می كنیم كه گاهی به خاطر زندگی
حرفهای ابرآلود بیهوده میزنیم .
شما ...نه ، اما من حاضرم
تمام آسمان خستهء امروز را
بر شانه تا منزل آن صبح نیامده بیاورم ،
اما نگویم ستاره چرا صبورو ماه از چه پنهان است !
قرار شكستن سر شاخه های بید با باد نابلد است ،
چه كاربه كار ما
كه از خواب نور حتی ، در پیالهء آب آشفته می شویم !


صالحی
رهگذر ...درود،
من هیچگاه باران نمی شوم و چو تکه های ابر از خود فرو نمی پاشم و فرو نمی ریزم ...، درد من این است که در هوای شرجی خویش زنده مانده ام ...!!!
چهارشنبه 27 آبان 1394 08:32 ب.ظ
فریاد زندگی فریاد حقیقت درونمان است.حقیقتی که هنوز به حضورش ایمان نداریم .حقیقتی که گاه و بی گاه ازروی تردید نادیده اش میگیریم.وسکوتی که هر لحظه فریاد را خاموش میکند. که این همان رویای حقیقت است که در ژرفای دلمان سر به مهر نهفته است و دیگران گاه و بی گاه با آن سهیم اند.
رهگذر ...درود،
صحیح می فرمائید و البته فریاد حقیقت درون آدمی، حکایت گشتن بدنبال قطعه ی گمشده است ...!!!
حکایت کسانی است که تمام هم و غم زندگی را می گذارند تا آن قطعه را بیابند و خلاء خود را پر نمایند ...
تا وقتیکه عبارت "جوینده یابنده است" محقق شده و آن جای خالی پر می شود ...، حال اما دیگر زندگی معنایش را برای آدمی از دست می دهد چرا که پی می برد تمام هدف زندگیشان برای پر نمودن آن خلا صرف شده و متوجه می شوند که زندگی قبل برایشان جذابتر و هیجان انگیز تر بوده است ...!!!
چندی نمی پاید که شروع می نمایند به بهانه گیری و دست آخر نیز قطعه ای را که با هزار زحمت و مشقّت بدست آورده اند را پس می زنند ...!!!
و دوباره زندگی را از سر می گیرند در حالیکه دنبال قطعه ی دیگری می گردند ...!!! می بینید که کم از این دست آدم ها دور و بر خودمان ندیده ایم ...، حتی می توانیم اقرار نمائیم گاهی خودمان هم خواسته و یا ناخواسته وارد این بازی شده ایم ...!!!
بیکران سپاس از بذل حضورتان ...
سه شنبه 26 آبان 1394 03:40 ب.ظ
خیال در بی خیالی
تفسیر زیبایی بود رهگذر گرامی ...

ما همه بند خویشی هستیم و همیشه به خویشتن ِ خویش بد کرده ایم...

شعری زیبا که من همیشه زمزمه اش می کنم


شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به ما می رسد از خویشتن است




متن ساده و صریح و در عین حال زیبایی بود...

و چقدر زیباست خوردن چای تازه دم.. پشت پنجره بخار گرفته اتاق در یک روز سرد و پاییزی ..


عمر لحظه هایتان گرم و تازه دم !



بابت آهنگ ارسالی تون هم ممنونم بسیار هم زیبا و عالی
البته نمیدونم مفهومش رو اما آهنگش حس خوبی القا می کنه .. گاهی لازم است که رها شویم
رهگذر ...درود،
میدانید "ماه گل بانو" ...؟ واقعیت این است که دنیای پیرامون ما پُر شده از قرار هائی که قرار نبوده که باشد ...!!! و همیشه یک جای روزمرگی هایمان درد دارد ...، یک درد غیر قابل تسکین که گوئی التیامی بر آن نمی رود ...، و هیچکدام هم نمیدانیم که چرا اینگونه است ...؟!! که حتی متأسفانه دیگر خنده هایمان نیز آنگونه که بوده و باید باشد، نیست ...!!!
در مورد آهنگ، در واقع برگرفته از آئیین بوداست که آدمیان را به صبر و برده باری در مقابل رنج های وافر دنیوی فرا می خواند ...
تمنا دارم و خوشحالم که مقبول ذائقه ی گران پسندتان واقع گردیده است ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :