تبلیغات
بازدم - غرق در یک لیوان چای و لیمو ...!!!
 
بازدم
یکشنبه 26 مهر 1394 :: نویسنده : رهگذر ...

گاهی اوقات یک نام، یک بو، یک تصویر، یک آهنگ و یا حتی یک نگاه، ناگهان همه چیزمان را به هم می ریزد و با خود می برد ...، مثل یک موج بلند می شود و تمام چهارسوی وجودمان را طی نموده و قبل از آنکه به خود بیائیم، دورترین و ژرف ترین پستو های غبار گرفته وجود و روحمان را مقابل چشمانمان به اکران می گذارد ...!!! مثل روزهای آفتابی و سبز فصل بهار که ظرف چند دقیقه آسمان تیره و هوا تار می شود و ابرها در اندک زمانی آفتاب را می پوشانند و سپس غرّش رعد و برق و طوفان و تگرگ و باران سیل آسا ...!!! و بعد دوباره آفتاب ...، و گوئی نه ابری بوده است و نه بادی و طوفانی  و رعد و برقی و تنها یادگار آن همه آشوب شکوفه های بر زمین ریخته است و یکتا شاهدان آن همه هیاهو، جریان آبی است که گلبرگهای زخمی را با خود می برد ...، دیشب هیچ کس متوجه نشد که آن لبخند تلخ همراه با سکوت من، آنگاه که به اعوجاج سطح لیوان چای حاصل از چکاندن لیمو خیره مانده بودم، در واقع تند باد بهاری من بود ...!!!

چای و آبلیمو از ارکان زندگی مرحوم پدربزرگم بود و حالا من در گوشه ی دیگر از این کره خاکی، به سطح چای لیوان چشم دوخته ام و به رنگ چای که با نفوذ قطره لیمو کمرنگ می شود ...، مثل خاطره پدربزرگ با گذر زمان ...!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 مهر 1394 05:58 ق.ظ
تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم


همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش


چون بوته زار دست برایش تکان دهم





آوخ که برخی رنگها ، بوها ، آهنگها چه میکنن با روان آدمی ...

دفعاتی که مسیرت را طولانی کرده ای چون آهنگی که در فضای ماشین پخش میشد داشت ذره ذره از درون ات را تسخیر میکرد ...

و یا گردنی که ناگاه و بیخود میچرخد در میان انبوه جمعیت سرگردانی که عجله دارند برای رسیدن به مقصد و هدفی اما بوی عطری ساطع شده در این همهمه تورا برای لحظه ای از رفتن منع نموده !
رهگذر ...درود،
می دانید "ماه گل بانو" ...؟
حقیر اینگونه می پندارم که ما آدمها متعلق به خودمان نیستیم چون گاهی اوقات (علیرغم تمام چارچوب های معیّنی که برای خودمان ساخته و تعریف نموده ایم)، نگاه دیگران برای ما مهمتر از نگاه خودمان به زندگی می شود و ناخوشایندتر از آن، بعضی وقتها هم هست که اثر خاطرات دیگران بر زندگی مان بیش از نقش خودمان خواهد بود ...!!! که رنگها ...، بوها ...، آهنگ ها و ... همه ابزارها و بهانه هائی اند برای زنده شدن همان خاطرات، که رخنه کنند در درونت و چونان سمی ویرانگر ریشه های حس اشتیاق زنده بودن را از داخل بخشکانند و آنگاه با یک نگاه خیره مانده به نقطه ای سنگ بشوی و با افکارت به پرواز در آئی و گوئی شوق بازگشت را نیز در همان کالبدت، برای همیشه رها نموده باشی و ولیکن افسوس که خاطرات،‌ تو را برای همیشه با خود نمی برند...!!!
سپاس که هستید ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :